منبع: خاطرات آزادگان در کتاب معنویت در اسارت
یه روز یکی ازنگهبانها دست یکی از اسراء یه قرآن کوچک باجلد زیپ دار میبینه فکر میکنه که رادیو است به مسئول آسایشگاه میگه که رادیو را بیارین تحویل بدین واگر نه کل آسایشگاه را تبیه می کنم درواقعه رادیویی وجود نداشت، خلاصه رادیو پیدانشد یه روزبعد ناهار همه مشغول استحرات بودیم چند تا از نگهبانها ریختن به اسایشگاه همه ی پنوها کیسه انفرادی ها را گشتن ولی هیچچی پیدانکردن ولی اوضاع آسایشگاه چنان بهم ریخت که وسایل شخصی همه به دیگر قاطی شده بود برای بفکیک آن خیلی اذیت شدیم .
در همان لحظات اولیه ی اسارت ، وقتی افسر عراقی پلاک مشخصات را از گردنم درآورد، با نگاهی تمسخرآمیز گفت: این همان کلید بهشت است که [امام] خمینی به شما داده تا با آن درِ بهشت را باز کنید و داخل شوید؟! در جواب افسر عراقی، یکی از برادران بسیجی نکته سنج، با اشاره به پلاک افسر عراقی گفت: حتماً این هم کلید جهنم است که صدام به شما داده تا وقتی به دست ما کشته شدید، به راحتی در جهنم را باز کنید و داخل شوید!؟ با شنیدن این جواب دندانشکن، افسر عراقی که سخت عصبانی شده بود، با ضربات سیلی و لگد به جان آن جوان بسیجی افتاد و او را کتک مفصّلی
منبع :
سایت صبح
منبع: خاطرات آزادگان در کتاب معنویت در اسارت
ومن تازه متوجه شدم عوض اینکه از زیر شکنجه در برم موجب عصبانیت شدید آنها می شوم
منبع :http://shiragha.blogfa.com
دوران اسارت
با اسارت ما نیروهای بعثی به ضرب و شتم و اذیت و آزار بچه ها پرداختند و آنها را به سمت خودروی نظامی آیفا هدایت کردند و پس از انتقال به پشت جبهه ما را در خیابانهای شهر بغداد گرداندند مردم شهر بغداد نیز از اسرای ایرانی با پرتاب سنگ و چوب و گوجه و آب دهان استقبال کردند. با اتمام این نمایش که چند ساعتی به طول انجامید به سمت اردوگاه تکریت به راه افتادیم . آنچه که من از این اردوگاه تصور می کردم اردوگاهی با حداقل امکانات بهداشتی ، درمانی و تغذیه بود. اما زهی خیال باطل که این اردوگاه مفروش شده بود از مار ، مارمولک و عقرب و عدم وجود هریک از امکانات یاد شده. اگر کسی مریض می شد دکتری برای مداوا پیدا نمی شد و باید به لطف دوستان آزاده و احیانا ً پزشک شفا پیدا می کرد. وضعیت پوشاک بسیار بد بود چنان که در ابتدای اسارت یک دست لباس به ما تحویل دادند که با گذشت سه ماه پاره شد و ما مجبور بودیم برای وصله کردن آن همچون انسانهای نخستین از چیزی مثل سیم خاردار استفاده نماییم .وضعیت آموزشی را خود برنامه ریزی کردیم و به اتفاق دیگر دوستان اسیر تصمیم گرفتیم کلاس قرآن دایر کنیم . البته به طور مخفی هر که قرآن بلد بود به دیگران یاد می داد و احیاناً اگر عراقیها متوجه این موضوع می شدند ما را بسیار اذیت می کردند و گاه برای این کار دستگیر و مورد شکنجه قرار می دادند
بچه ها در بین خودشان برنامه های تعلیم و تعلم را مخفیانه و با وجود فشار عراقیها ادامه دادند، چون اگر می خواستند این برنامه به صورت آشکار باشد منجر به تنبیه ومجازات مجدد آنها می شد . کسانی که می خواستند سواد بیاموزند مخفیانه پیش بچه های با سواد می رفتند و با یاد داشتها و نوشته ها وتمرین پیش آنها درس یاد می گرفتند آنهایی هم که می خواستند درسهایی مثل زبان خارجی بخوانند این کار را به صورت مخفیانه انجام می دادند. در اسارت، هرکس هر چیزی را که می دانست و می توانست ، به دیگران انتقال می داد. بچه ها در سال اول اسارت به تدریس درباره مسایلی از قبیل تاریخ اسلام و مباحث سیاسی می پرداختند. گاهی کلاسهای عربی می گذاشتند و برادران طلبه درس می دادند. البته با نبود قلم و دفتر کار خیلی مشکل بود ، ولی چون فرصت زیاد بود و ازطرفی حس یادگیری در بچه ها قوی بود سعی می کردند از طریق شفاهی مطالب را یاد بگیرند و به ذهن بسپارند . آنها در اوقات بیکاری مباحثه می کردند و مطالب را تکرار می کردند تا از ذهنشان بیرون نرود
منبع :http://shiragha.blogfa.com/