خاطرات اسارت

درباره دوسال اسارت دردراردوگاه تکریت نوشته خواهد شد

خاطرات اسارت

درباره دوسال اسارت دردراردوگاه تکریت نوشته خواهد شد

رادیو دراسارت

    یه روز یکی ازنگهبانها دست  یکی از اسراء یه قرآن کوچک باجلد زیپ دار میبینه فکر میکنه که رادیو است به مسئول آسایشگاه میگه که رادیو را بیارین تحویل بدین واگر نه کل آسایشگاه را تبیه می کنم درواقعه رادیویی وجود نداشت، خلاصه رادیو پیدانشد یه روزبعد ناهار همه مشغول استحرات بودیم  چند تا از نگهبانها ریختن به اسایشگاه همه ی پنوها کیسه انفرادی ها را گشتن ولی هیچچی پیدانکردن ولی اوضاع آسایشگاه چنان بهم ریخت که وسایل شخصی همه به دیگر قاطی شده بود برای بفکیک آن خیلی اذیت شدیم .

کلید جهنم :

در همان لحظات اولیه ‌ی اسارت ، وقتی افسر عراقی پلاک مشخصات را از گردنم درآورد، با نگاهی تمسخرآمیز گفت: این همان کلید بهشت است که [امام] خمینی به شما داده تا با آن درِ بهشت را باز کنید و داخل شوید؟! در جواب افسر عراقی، یکی از برادران بسیجی نکته‌ سنج، با اشاره به پلاک افسر عراقی گفت: حتماً این هم کلید جهنم است که صدام به شما داده تا وقتی به دست ما کشته شدید، به راحتی در جهنم را باز کنید و داخل شوید!؟ با شنیدن این جواب دندان‌شکن، افسر عراقی که سخت عصبانی شده بود، با ضربات سیلی و لگد به جان آن جوان بسیجی افتاد و او را کتک مفصّلی  

 

منبع :

سایت صبح

جلوه های عاشورایی در اسارت


 
سال های سنگین ، دشوار و تلخ اسارت ، یادآور روزهای دردناک و اندوه باری است که بر کاروان اسیران کوفه و شام گذشت.
آزادگان در بند، به یاد مصائب اهل بیت ع صبوری و شکیبایی پیشه می کردند و در دوران اسارت نیز با یاد اباعبدالله ع گرد غربت و اندوه از جان می شستند و با برپایی مراسم ، عشق و ایمان خود را به آن حضرت نشان می دادند؛ هرچند بهای سنگین این مراسم را نیز باید می پرداختند: پاییز سال 1362 بود و مثل سال های گذشته عاشورای حسینی فرارسیده بود، شور و شوق آزادگان در بند برای عزاداری سالار شهیدان و یاران با وفایش در خانه دشمن بعثی حال و هوای دیگری داشت.
از یکی دو هفته پیش از محرم ، برادران در بند به فکر زمینه سازی اجرای مراسم افتادند. ابتدا به مسوولان آسایشگاه ها اعلام کردند به عراقی ها بگویند که ما عزاداری خواهیم کرد. عراقی ها که از نحوه مراسم اطلاع نداشتند یا خود را به نادانی می زدند، به مسوولان ما قول دادند که مزاحم برگزاری مراسم نشوند. محرم ، ماه عشق و جانبازی معشوق فرا رسید، با فرار رسیدن ایام عاشورا به پیشنهاد عده ای از بچه ها قرار شد، روی سینه همه بچه ها جمله «یا حسین مظلوم» نوشته شود که این کار در عرض یکی دو شب به طور مخفیانه انجام گرفت و با شور و شوقی که بچه ها داشتند، به سرعت گلدوزی شد. اول محرم فرا رسید و بچه ها از همان ابتدا شروع به سینه زنی و نوحه خوانی کردند و شب ها از ساعت 8 تا نیمه شب این کار را ادامه می دادند.
هنوز یکی دو روز نگذشته بود که مسوولان عراقی اعلام کردند عزاداری را آهسته و بدون سینه زنی انجام دهید، ولی این طرح از سوی اسرا رد شد.شب ششم هنگام سینه زنی ، یک افسر عراقی ، که سروانی گردن شکسته بود و طوقی قرمز نیز به گردن داشت ، وارد اتاق ما شد. ابتدا از در دوستی وارد شد و گفت: چرا شما سینه زنی می کنید؟ این کار حرام است و ظلم به نفس است.
چند تن از بچه ها بلند شدند و به او جواب دادند. افسر عراقی فورا دستور داد اسم آنها را یادداشت کنند و بعد هم با فحش و تهدید اتاق ما را ترک کرد.
شب تاسوعا فرا رسید و سینه زنی همچنان ادامه داشت. عراقی ها با عده زیادی از افراد گارد حفاظت اردوگاه پشت پنجره اتاق ها آمدند و هر چه فریاد زدند که سینه نزنید، کسی گوش نداد. ناگهان در اتاق باز شد و چند جلاد دائمی اردوگاه وارد شدند. ابتدا چند نفری را جدا کردند و در گوشه ای از اتاق نشاندند و ناگهان با یک سوت حدود 50 سرباز لخت باتوم به دست وارد شدند و به ما هجوم آوردند به هر جا که دستشان می رسید، می زدند. پس از پنج دقیقه با سوت افسر عراقی همه سربازها از اتاق خارج شدند. البته ناگفته نماند که جدا کردن بچه ها به خاطر تفرقه اندازی بود ولی آنها همه با هوشیاری موقع کتک زدن داخل دیگر بچه ها شدند و کتک خوردند که این کار بیشتر عراقی ها را عصبانی کرده بود. پس از درگیری ، اتاق به خون کشیده شده بود. از سروصورت اکثر بچه ها خون می ریخت.
در همان حال حدود 20 نفر از اسرا، از جمله آنهایی که جواب افسر را داده بودند، جدا شدند و برای کتک خوردن خصوصی به زندان رفتند. بعد از رفتن عراقی ها بچه ها دوباره جمع شدند و شروع به سینه زنی کردند. عراقی ها از پشت پنجره نگاه می کردند.

منبع: خاطرات آزادگان در کتاب معنویت در اسارت

کتک خوردن بخاطر گفتن نعم سیدی

خاطرات ناگفته اسارت -قسمت 1 ----- خوردن کتک جانانه به خاطر گفتن نعم سیدی (بله آقا)

اولین روز بازجویی بود،یکی از بچه های خوزستان که عرب بود به ما یک جمله عربی یاد داد (نعم سیدی ) و گفت عراقیها هرچی از شما پرسیدند بگید "نعم سیدی"  تا شما را کمتر اذیت کنند ؛ وقتی نوبت من شد بازجو یک سوال عربی از من پرسید  ، من در جواب گفتم "نعم سیدی " که با سیلی بی رحمانه آن شخص مواجه شدم همین سوال دوباره از  من پرسیده شد و من دوباره گفتم "نعم سیدی" وباز شدیدتر از دفعه قبل مورد ضرب وشتم قرار گرفتم چندین بار این سوال از ما پرسیده شد و من فقط  در جواب می گفتم" نعم سیدی " و هر بار شدیدتر از بار قبل مورد نوازش مشت ولگد آنها قرار می گرفتم ،من حیران مانده بودم که چرا اونا این کارو می کنند، تا اینکه آن اسیری که این جمله را به ما یاد داده بود تا مااز شکنجه در امان باشیم جلو آمد گفت  تو پاسداری یا سرباز؟ ما هم گفتیم سرباز گفت او از تو می پرسد" الحرس الخمینی " و تو می گویی " نعم سیدی "  

ومن تازه متوجه شدم عوض اینکه از زیر شکنجه در برم موجب عصبانیت شدید آنها می شوم 

منبع :http://shiragha.blogfa.com

دوران اسارت

دوران اسارت

با اسارت ما نیروهای بعثی به ضرب و شتم و اذیت و آزار بچه ها پرداختند و آنها را به سمت خودروی نظامی آیفا هدایت کردند و پس از انتقال به پشت جبهه ما را در خیابانهای شهر بغداد گرداندند مردم شهر بغداد نیز از اسرای ایرانی با پرتاب سنگ و چوب و گوجه و آب دهان استقبال کردند. با اتمام این نمایش که چند ساعتی به طول انجامید به سمت اردوگاه تکریت به راه افتادیم . آنچه که من از این اردوگاه تصور می کردم اردوگاهی با حداقل امکانات بهداشتی ، درمانی و تغذیه بود. اما زهی خیال باطل که این اردوگاه مفروش شده بود از مار ، مارمولک و عقرب و عدم وجود هریک از امکانات یاد شده. اگر کسی مریض می شد دکتری برای مداوا پیدا نمی شد و باید به لطف دوستان آزاده و احیانا ً پزشک شفا پیدا می کرد.  وضعیت پوشاک بسیار بد بود چنان که در ابتدای اسارت یک دست لباس به ما تحویل دادند که با گذشت سه ماه پاره شد و ما مجبور بودیم برای وصله کردن آن همچون انسانهای نخستین از چیزی مثل سیم خاردار استفاده نماییم .وضعیت آموزشی را خود برنامه ریزی کردیم و به اتفاق دیگر دوستان اسیر تصمیم گرفتیم کلاس قرآن دایر کنیم . البته به طور مخفی هر که قرآن بلد بود به دیگران یاد می داد و احیاناً اگر عراقیها متوجه این موضوع می شدند ما را بسیار اذیت می کردند و گاه برای این کار دستگیر و مورد شکنجه قرار می دادند

  بچه ها در بین خودشان برنامه های تعلیم و تعلم را مخفیانه و با وجود فشار عراقیها ادامه دادند،  چون اگر می خواستند این برنامه به صورت آشکار باشد منجر به تنبیه ومجازات مجدد آنها می شد . کسانی که می خواستند سواد بیاموزند مخفیانه پیش بچه های با سواد می رفتند و با یاد داشتها و نوشته ها وتمرین پیش آنها درس یاد می گرفتند آنهایی هم که می خواستند درسهایی مثل زبان خارجی بخوانند این کار را به صورت مخفیانه انجام می دادند. در اسارت، هرکس هر چیزی را که می دانست و می توانست ، به دیگران انتقال می داد. بچه ها در سال اول اسارت به تدریس درباره مسایلی از قبیل تاریخ اسلام و مباحث سیاسی می پرداختند. گاهی کلاسهای عربی می گذاشتند و برادران طلبه درس می دادند. البته با نبود قلم  و دفتر کار خیلی مشکل بود ، ولی چون فرصت زیاد بود و ازطرفی حس یادگیری در بچه ها قوی بود سعی می کردند از طریق شفاهی مطالب را یاد بگیرند و به ذهن بسپارند . آنها در اوقات بیکاری مباحثه می کردند و مطالب را تکرار می کردند تا از ذهنشان بیرون نرود

منبع :http://shiragha.blogfa.com/