همچنانکه گفته شد در یک آ سا یشگا ه حد ود هزارو پا نصد نفرازاسراء بودیم این همه جمعیت نیاز به
دستشوئی هم دا شتند ودر بیرون فقط یک توالت برای خود نگهبان هادرست کرده بودند وفکری برای اسراءنکرده بودندالبته دراوایل اکثر اسراء یبوست داشتند حتی افرادی بودند که پانزده روز یبوست داشتند نیازبه دستشوئی پیدا نکرده بودند ولی وجود دستشوئی در داخل یا بیرون آسایشگاه نیاز ضروری بود که عراقی ها این نیاز رابرطرف نکرده بودند لذا اسراء مجبورشدند که یک گوشه ای از آسایشگاه را به دستشوئی تبدیل کنند البته بدون آب وحفاظ.
در بین اسراءافرادی نیز بودندکه ناراحتی کلیه داشتند ویاعده ای هم اسهال داشتند که در روز چندین بار به دستشوئی نیاز پیدا می کردند عراقی ها هم که اجازه بیرون رفتن نمی دادند لذا مجبور شدند دریک گوشه ی آسایشگاه در مقابل دید هزار پا نصد نفر بشینند وقضای حاجت کنند البته بدون آب . کم کم این کار عادی شده بودهرکسی نیازبه دستشوئی داشت به این گوشه می رفت .
هوای گرمی که درعراق حاکم بود باتوجه به این که بدنه ی آسایشگاه نیزفلزی بودآفتاب آن راکاملا" گرم می کردوگرمابه داخل هدایت می شد مخصوصا"درقسمتی که فضولات وجودداشت گازوبخار متصاعد می شد که برای ریه وچشم هایمان بسیارمضربود فضولات روز به روز زیادتر می شد در
آسا یشگاه جای زیادی را اشکال می کردو تا نکرهای ثابتی هم که برای آب شرب در داخل قرار قرارداده بودند اطراف آنها نیز مانند باطلاق شده بود وقابل استفاده برای خواب نبود لذا از یک طرف رطوبت
آب تانکر هاوازطرفی هم پیش روی فضولات انسا نی که در یک گوشه دیگر بودباعث شده بود جای
ماهرروزتنگ وتنگ تر شودو برای استراحت جا کم بیاوریم.ودرآن هوای گرم مجبور می شدیم که
بافاصله های نزدیک بخوابیم بییشتر احساس گرمامی کردیم شب هادرب آسایشگاه بازبودنگهبان هاهم
دم دربودند .
صبح ها اگر کمی زودترازخواب بیدارمی شدیم وتحمل دوساعت درصف ایستادن راداشتیم می توانستیم فقط یک لیوان چای گرفت باتوجه به این که هنوز سازماندهی نشده بودیم چای شیرینی هم که می آوردند نمی توانستند به همه برسانند
آمارروزانه دربعقوبه:
معمولا"هرروز ساعت یازده الی دوازده برای آمارگرفتن به بیرون آسایشگاه می بردند باتوجه به این که بیشتر اسراء لباس مناسب نداشتند من خودم فقط یک شلوار داشتم ازبس که کثیف شده بود به صورت شلوارک درست کرده بودم همان تنم بود دیگر هیچ گونه لباس نداشتم درواقع سیمای ظاهری ما مانند انسان های اولیه بود درهنگام عقب نشینی پوتین هایم به آب خورده بودسفت شده بودوقابل استفاده نبود مجبورشدم که آن رادور بندازم با این حال درهوای گرم مردادماه عراق که فصل خرماپزان معروف بودباالاجبارهمه ی اسراء رابه بیرون می آوردند به قول ارتشی ها به خط می کردنددرآن هوای گرم چندین بارمی شمردند تااین که آماررادرست درمی آوردندحدود دوساعتی آمارگرفتن آن ها به طول می انجامیددراین فاصله بیشتراسراء ازشدت گرما غش می کردندچون اکثرا"اسراء لخت بودند شدت گرما کاملا"اثرمی گذاشت باتوجه به گرمای شدیدزمین هم داغ داغ بودزمانی که پای برهنه ی مان راکه روی ماسه های گرم وداغ می گذاشتیم ماسه به پاهای مان فرومی رفت
هنگامی که نان می آوردند همه ی اسراء صف می ایستادند به هر نفر یک نان می دادند برای مدت بیست چهارساعت ولی درتقسیم نان به این روش برای همه نان نمی رسید چون عده ای دوبار یابیشتر هم می گرفتند این باعث می شد که برای تعدای از اسراء نان نرسدودرطول روزگرسنه بماند . وزن نان ها حدودا"دویست گرم می شد وشکل آن نیزمانند نان ساندویچی های ایران بود
نحوه آب خوردن:
درداخل انباری که مابودیم( ویابه اصطلاح آسایشگاه )دریک گوشه چهار دستگاه تانکرآب ثابت گذاشته بودند هرورزدوبارباتانکر های سیار آب می آوردندوآن هارا پرمی کردند تااین که اسراء آب بخورند هنگامی که تانکر های سیار به داخل آسایشگاه می آمدند نگهبان ها باضرب شلاق وشیلنگ اسراء رابه طرف آب نمی گذاشتند بروند بعدازاین که تانکرهای ثابت را پرمی کردند بیرون میرفتند همه ی اسراء ازشدت عطش به طرف تانکرهای ثابت حمله ورشده بیشترشان زیردست وپامی ماندندچون ظرفی برای آب خوردن وجود نداشت همه ی اسراء بایدازشیری که روی تانکر تعبیه شده بود آب می خوردند لذا تانوبت می رسید ازتشنگی هلاک می شدیم چون شدت تشنگی زیاد بودنوبت هم رعایت نمی شد هر کسی که زوربازوی زیادی داشت خودش رازودتر به آب می رساند وماهم به هر طریقی که بود خودمان رابه آب می رساندیم محمد غریب چیفه ای داشت وازآن استفاده ی چند منظوره می کردیم یه موردش این بود هنگامی که آب می آمد بامحمد خودمان رابه تانکرهامی رساندیم درب آن ها بزرگ بود هرکسی اگرسطلی یااحیانا"لیوان داشت بدون رعایت بهداشت آن رابه داخل آب فرومی کردند آب می خوردند هدف بدست آوردن آب بود نه رعایت نوبت یابهداشت یکی ازمادونفر بعدازرسیدن به آب چیفه رابه داخل تانکر فرومی بردیم باتوجه به این که جنس آن نخی بود مقدارزیادی آب به خود جذب می کرد سریع آن به دهان مان می چلاندیم چندین باراین کار تکرارمی کردیم تاکاملا"سیرآب می شدیم حدودچهارماه به همین طریق سپری شد یعنی آب فقط برای خوردن آن بازحمت رزیاد بدست می آوردیم برای موارد دیگر آب وجودنداشت درواقع زندگی مان مانند انسان های اولیه بود
شهرخانقین یک شهرنظامی بود هنگامی که ما رامانند اسراء اهل بیت (س)ازداخل شهرعبورمی دادند اکثرشان کنارخیابان آمده بودند وماراتماشامی کردند بادست اشاراتی نیزداشتند که معلوم بو د که نفرین می کنند شادمان بودند به حالت تمسخر به ما نگاه می کردند اززیرچشمی که ما نگاه می کردیم بسیار به خودشان مغروربودند.خلاصه بعدازکلی خواری وپستی ازاین شهرعبورکردیم شب شده بود دیدیم که کامیون ها توقف کردند .
اردوگاه بعقوبه
شب بود که به بعقوبه رسیدیم دراین جا پادگانی بود که دریک قسمت آن چند تا سوله وجود داشت که به احتمال زیاد تانک های زرهی دراین مکان نگهداری می شدند. کامیون هادرمقابل یکی ازاین سوله توقف کرد دیدم اسرای زیادی دراین سوله ها هستند خلاصه ماراهم پیاده کردند بیرون به خط کردندشام مختصری دادند از شدت ناراحتی به طرف شام نرفتم بعضی هاهم که کمی بی خیال بودند شام خوردند بعدازآن ما را هم به داخل انبارهدایت کردند حال قطره ای شدم میان دریا واقعا" درمیان این همه اسراء گم شدم غم و قصه ی خودم رافراموش کردم غم این همه اسیر بر دلم نشست حسابی ناراحت بودم به سرنوشت این همه اسراء فکر می کردم که آخروعاقبت ما چه خواهدبود این جا بود که به یاد این شعرافتادم
وطن این جا کسی فکر کسی نیست اگرازتشنگی الان بمیری
برای بردن نعشت کسی نیست
وطن این جا همه باهم غریب اند اگرچه ظاهرا" باهم رفیقند
شب اول اسارت دریک گوشه ی سوله غریبانه نشستم به فکر فرورفتم یادم آمد که فردا روز عید قربان هست وبالاخره یادخانه وخانواده افتادم که هنوزاز اسارت من خبر ندارند باخوشحالی این عید راسپری خواهند کرد امشب رادرخواب وبیداری به صبح رساندم چون باورم نمی شد که اسیرشده ام صبح شدبه خود م گفتم من که کسی رانمی شناسم بلند شم دربین این اسراء یه دوری بزنم شاید کسی راپیداکردم بلند شدم باکنجکاوی به اطراف وبه چهره های افراد نگاه می کردم حدود ساعت های ده بود یه هو دیدم یکی دست هایش راانداخت به دورگردنم شروع کردبه گریه کردن ومی گفت هاشم من کم شانس بودم اسیرشدم شما چرا....البته اول ایشان رانشناختم می دانستم که کاشیداری است ولی اسمش رادقیقا"نمی دانستم بهش گفتم شماحاج بابا هستی گفت نه محمد غریب هستم این جا بود که ایشان راشناختم بسیار خوشحال شدم که بالاخره یک همشهر ی پیداکردم دیگر از تنهایی نجات یافتم ازاین روز به بعد همیشه درکنارهم بودیم باتوجه به این که ازروستای کاشیدار تانراب فاصله ی زیادی نیست بیشتر اهالی این روستارامی شناختم ومحمد هم اکثرنرابی هارامی شناختند درواقع مانند یک هم روستایی بودیم واز خاطرات نراب یاکاشیدارکه صحبت می کردیم انگار که درخود روستاهستیم البته بعدها هر خاطره ای راکه به همدیگر تعریف می کردیم درطول این دوسال صدهابارتعریف شده بود.
وسایل نقلیه موتوری که دراین جا بود بعضی از نیروها تعدادی ازاین ماشین هاراروشن کردند مشغول تردد وپیداکردن راه گریز بودند این عمل برای نیروی هواییی عراق که دائم درهوا مشغول گشت بودند جلب توجه کرده بودآنها که هدف اصلی شان گرفتن اسیربود همه منطقه را باهواپیما کاملا" زیر نظر داشتند فورا"متوجه شده بودند هلیکپترهای آن ها فورا"دربالای سرمان حاضر شدند دقیقا" شناسایی کرده بودند بعداز چند دقیقه چندین هلیکپتراطراف مان رابه ر اکد بستند وباکلیبر وسلاح های دیگرمارابه محاصره خود درآوردند درواقع مارا هلی برن کردندر به اطراف مان که راکد می زدند شعاع آن راهرلحظه کمترمی کردند سروصداودود عجیبی بلند شده بود انگار که قیامت به پاشده بود هلیکوپترهاکه ازفاصله بایین درپروازبودند باعث گردخاک می شد ودود انفجار راکدها منطقه حسابی پرکرده بود با توجه به این که همه ی نیروها یی که همراه مابودند بدلییل گرسنگی وتشنگی بیش ازحدکه توانایی فرار ازصحنه رانداشتند ومقاومت کردن هم مساوی مرگ بود چون کاملا"درمحاصره بودیم وهلیکوپترها ی آنها نیزازفاصله خیلی پایین درپرواز بودند ماراکاملا"درمحاصره قرارداده بودند دیگرچاره ای جزتسلیم وجود نداشت بعد ازچند دقیقه دیدیم که آتش دشمن کمتر شد یک وقت دیدیم که اطراف مان پرازنیروی پیاده نظام عراقی شده است خلاصه دراین جابود که عراقی ها مارادستگیر کردنددرحالیکه جلوی پاها وکنارگوش مان شلیک می کردند همه رابه خط کردند کامیون های بنزنظامی واتوبوس هایی که دراین پارک موتوری بود روشن کردند مارابه آن ها سوارکردند داشتند به عراق می بردند مقداری که رفتیم پیاده کردند به اتوبوس های ارتشی که مال خودایران بود سوارکردند بازدوباره پیاده کردند سوارهلیکوپترهای هیجده نفره کردند این جا دیگر واقعا"باورمان شد که اسیر شدیم چون دیگر داشتیم ازفضای ایران خارج می شدیم وقتی ازآن بالا به پایین نگاه می کردیم ازخاک ایران خارج می کردند.
بعد ازچند دقیقه وارد فضای عراق شدیم هلیکوپترها درشهر خانقین به یک پادگان فرودآمدن درحالی که مارایکی یکی ازآنها پیاده می کردند برای تبلیغات خودشان ازماچندین بارفیلم برداری کردند واز افسرهاودرجه دارها بیشترفیلم برداری می کردند ومصاحبه می کردنددراینجا هم دوباره یک پارک موتوری نصیب ما شد سایبانی که برای واسایل نقلیه های پادگان درست کرده بودند ما راچند ساعتی درآن جا نگه داشتند خیلی خسته وتشنه وگرسنه بودیم.
نزدیک غروب بودچندتا قوطی صدگرمی پنیر بدون نان آوردند. قوطی هاهم حلبی بود هیچ وسیله هم برای بازکردن آنها نداشبیم چون چند روزبودکه هیچ چیز نخورده بودیم به هر طریقی که شده بودبازکردیم (آنقدر به زمین ساییدیم که بالاخره بازشد ) هرنفری یک مقدار کمی خوردیم درداخل سلطل های بزرگ که بهداشتی هم نبود آب آوردند وبعدازکلی انتظار بالاخره نوبت من رسید بعدازچهارروزبی آبی که کشیده بودم وقتی که سطل آب راگرفتم دیگر ازدلم می آمد که آن را ول کنم ازطرفی دیگر اسراء اجازه نمی دادند سطل آب بیشترازچند لحظه آب دردستم باشد خلاصه کمی ازتشنگی ام برطرف شد .
نزدیک غروب آفتاب روزدوم مرداد بود کامیون های بنز بدون چادر ارتش عراق آمدند نگهبانها د ست های ما ن رادرپشت بستندو سوارکردند و به طرف شهر حرکت کردند .