خاطرات اسارت

درباره دوسال اسارت دردراردوگاه تکریت نوشته خواهد شد

خاطرات اسارت

درباره دوسال اسارت دردراردوگاه تکریت نوشته خواهد شد

برنامه روزانه اردوگاه تکریت

برنامه  روزانه  اردوگاه 16

صبح: درب آسایشگاه ، بعد از 13 الی 14 ساعت باز می شد . قبل از آن باید در صف آمار  می نشستیم ،پس از آ مارگیری اجازه بیرون  آمدن  داده می شد . پس  از خوردن صبحانه که شامل عدسی (وصف آن خواهد آمد ) بود ، کار تمیز کردن سلوله و پاکیزه کردن محوطه اردوگاه  تکرار می شد . با این کار در صدد بودند به طوری اسرا را مشغول کنند . صف آب و دستشویی....

ظهر:داخل سوله ها می شدیم  پس از آمارگیری ، مسئولین  غذای هر آسایشگاه به ردیف در حالی که ظرفهای غذا را که شامل  ظرفی گود بود و در دو طرف دسته ای داشت را باید جلوی سینه می گرفتند وبه طرف  آشپزخانه  می رفتند . در این مسیر چند نگهبان مواظب آنها بودند ، جلو آشپزخانه  باید صف می کشیدند و یکی یکی  به طرف  دیگ غذا می رفتند  و آشپزها  که معمولا اسرای قدیمی بودند  در داخل هر ظرف یک بیل  برنج و یک ملا قه خورشت که معمولا ( بادمجان با پوست – برگ چغندر –پیاز  آب پز و .. بود ) می ریختند . سپس به همین تر تیب  منظم  به طرف سوله ها بر می گشتند .  هر ظرف متعلق به 12 الی 15 نفر بود . از  آنجا  که همه افراد  نمی توانستند  یکباره دور ظرف  جمع شوند  به دو گروه و گاه به چهار گروه تقسیم  می شدند  و نوبتی  غذا  می خوردند . سپس ظروف  خالی غذا برای شستشو بیرون  برده می شد . پس از استراحتی کوتاه مجددا ساعت  4 آزاد باش می دادند  و درب سوله ها  را می گشودند .

 کا رهای بعد از ظهر ما شامل  ذخیره  آب  برای شب در  صورت موفق شدن  ، بیگاری ، صف های طویل دستشویی و .... بود . سپس صوت آمار  و آمارگیری ، در ساعت  5 خوردن شام ، و بعد هم  دربها قفل  می شد  تا صبح  روز بعد  باز فردا  روز از نو  ...این موارد تکرار می شد.

ادامه مطلب ...

آب مایه ی حیات

یه روز  تابستان دربیرون آسایشگاه ودرداخل دستشویی ها دنبال آب میگشتم چند روزی بود که آب نیاورده بودند همه ی اسراء حسابی تشنه بودند خلاصه هرچه به این دراون درزدیم آب پیدانکردیم تااینکه نزدیک ظهر بود گفتند به صف ایست کنید به داخل آسایشگاه برید به هر نفر یه لیوان آب میدن من هم صف ایستادم به محض اینکه آب گرفتم باخودم گفتم چه خوب حالا بعد یه هفته  یه لیوان آب گیر آوردم برم سرجای خودم بشینم وبراحتی آب رابخورم چند قدمی که پیش رفتم دیدم یکی دوستانم ازشدت تشنگی غش کرده اوفتاده وازدهنش کف می آمد بیرون من با چند نفر ازدیگر دوستان رفتیم بالای سرش نصف آب را ریختم روی صورت وبه دهانش بقیه راهم خودم خوردم ایشان  رابردیم به بهداری درجلو ی بهداری توی سایه روی خاک ها گذاشتیم درهمان لحظه یکی ازاسراء کمی آب درداخل پلاستیک گیرآورده بود قاشق خودش راکه می شست آب هدر می رفت من به ایشان گفتم آقا آب رو هدر نده بیا روی این دوست ما قاشق خود را بشور که  لا بد اون آبی که به زمین میریزه به روی ایشان بریزه که بدنش سرد بشه

اردوگاه بعقوبه

    شب بود که به بعقوبه رسیدیم دراین جا پادگانی بود که دریک قسمت  آن چند تا سوله وجود داشت که به احتمال زیاد تانک های زرهی دراین مکان نگهداری می شدند. کامیون هادرمقابل یکی ازاین سوله توقف کرد دیدم اسرای زیادی دراین سوله ها هستند خلاصه ماراهم پیاده کردند بیرون به خط کردندشام مختصری دادند از شدت ناراحتی به طرف شام نرفتم بعضی هاهم که کمی بی خیال بودند شام خوردند بعدازآن ما را هم به داخل انبارهدایت کردند حال قطره ای شدم میان دریا واقعا" درمیان این همه اسراء گم شدم غم و قصه ی خودم رافراموش کردم غم این همه اسیر بر دلم نشست حسابی ناراحت بودم به سرنوشت این همه اسراء فکر می کردم که آخروعاقبت ما چه خواهدبود این جا بود که به یاد این شعرافتادم

وطن این جا کسی فکر کسی نیست                اگرازتشنگی الان بمیری

برای بردن نعشت کسی نیست

وطن این جا همه باهم غریب اند               اگرچه ظاهرا" باهم رفیقند

شب اول اسارت

 شب اول اسارت دریک گوشه ی سوله غریبانه نشستم به فکر فرورفتم یادم آمد که فردا روز عید قربان هست وبالاخره یادخانه وخانواده افتادم که هنوزاز اسارت من خبر ندارند باخوشحالی این عید راسپری خواهند کرد امشب رادرخواب وبیداری به صبح رساندم چون باورم نمی شد که اسیرشده ام صبح شدبه خود م گفتم من که کسی رانمی شناسم بلند شم دربین این اسراء یه دوری بزنم شاید کسی راپیداکردم بلند شدم باکنجکاوی به اطراف وبه چهره های افراد نگاه می کردم حدود ساعت های ده  بود یه هو دیدم یکی دست هایش راانداخت به دورگردنم شروع کردبه گریه کردن ومی گفت هاشم من کم شانس بودم  اسیرشدم شما چرا....البته اول ایشان رانشناختم می دانستم که کاشیداری است ولی اسمش رادقیقا"نمی دانستم بهش گفتم شماحاج بابا هستی گفت نه محمد غریب هستم این جا بود که ایشان راشناختم بسیار خوشحال شدم که بالاخره یک همشهر ی پیداکردم دیگر از تنهایی نجات یافتم ازاین روز به بعد همیشه درکنارهم بودیم باتوجه به این که ازروستای کاشیدار تانراب فاصله ی زیادی نیست بیشتر اهالی این روستارامی شناختم ومحمد هم اکثرنرابی هارامی شناختند درواقع مانند یک هم روستایی بودیم واز خاطرات نراب یاکاشیدارکه صحبت می کردیم انگار که درخود روستاهستیم البته بعدها هر خاطره ای راکه به همدیگر تعریف می کردیم  درطول این دوسال صدهابارتعریف شده بود.

صبحانه دربعقوبه ونحوه ی آب خوردن

  صبح ها اگر کمی زودترازخواب بیدارمی شدیم وتحمل دوساعت درصف ایستادن راداشتیم می توانستیم فقط یک لیوان چای گرفت. باتوجه به این که هنوز سازماندهی نشده بودیم  چای شیرینی هم که می آوردند نمی توانستند به همه برسانند 

 

نحوه آب خوردن: 

 

 درداخل انباری که مابودیم( ویابه اصطلاح آسایشگاه )دریک گوشه چهار دستگاه تانکرآب ثابت گذاشته بودند هرورزدوبارباتانکر های سیار آب می آوردندوآن هارا پرمی کردند تااین که اسراء آب بخورند هنگامی که تانکر های سیار به داخل آسایشگاه می آمدند نگهبان ها باضرب شلاق وشیلنگ اسراء رابه طرف آب نمی گذاشتند بروند بعدازاین که تانکرهای ثابت را پرمی کردند بیرون میرفتند همه ی اسراء ازشدت عطش به طرف تانکرهای ثابت حمله ورشده بیشترشان زیردست وپامی ماندندچون ظرفی برای آب خوردن وجود نداشت همه ی اسراء بایدازشیری که روی تانکر تعبیه شده بود آب می خوردند لذا تانوبت می رسید ازتشنگی هلاک می شدیم چون شدت تشنگی زیاد بودنوبت هم رعایت نمی شد هر کسی که زوربازوی زیادی داشت خودش رازودتر به آب می رساند وماهم به هر طریقی که بود خودمان رابه آب می رساندیم محمد غریب چیفه ای داشت وازآن استفاده ی چند منظوره می کردیم یه موردش این بود هنگامی که آب می آمد بامحمد خودمان رابه تانکرهامی رساندیم درب آن ها  بزرگ بود هرکسی اگرسطلی یااحیانا"لیوان داشت بدون رعایت بهداشت آن رابه داخل آب فرومی کردند آب می خوردند هدف بدست آوردن آب بود نه رعایت نوبت یابهداشت یکی ازمادونفر بعدازرسیدن به آب چیفه رابه داخل تانکر فرومی بردیم  باتوجه به این که جنس آن نخی بود مقدارزیادی آب به خود جذب می کرد سریع آن به دهان مان می چلاندیم چندین باراین کار تکرارمی کردیم تاکاملا"سیرآب می شدیم حدودچهارماه به همین طریق سپری شد یعنی آب فقط برای خوردن آن بازحمت رزیاد بدست می آوردیم برای موارد دیگر آب وجودنداشت درواقع زندگی مان مانند انسان های اولیه بود